ناگهان در كوچه ديدم بي وفاي خويش را
باز گم كردم ز شادي دست و پاي خويش را
گفته بودم بعد از اين بايد فراموشش كنم
ديدمش وز ياد بردم گفته هاي خويش را
ديدمو آمد به يادم دردمندي هاي دل
گرچه غافل بود آن مه مبتلاي خويش را
تا به من نزديك شد گفتم سلام اي آشنا
گفتم اما هيچ نشنيدم صداي خويش را
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
آن روزها
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
آن روزها كه زندگيم بد نمي گشت
اندوه دردهاي من از حد نمي گذشت
يك عابر غريبه كه همراه سايه اش
از كوچه هاي شعر مردد نمي گذشت
يك ماهي سپيد كه هر قدر مي پريد
از ارتفاع تنگ يك سر نمي گذشت
اين زندگي اگرچه كسالت مي آفريد
اما به شكل يك غم ممتد نمي گذشت
از صافي دلم همه رد مي شدند و حيف
آن خوب خوب خوب كه بايد نمي گذشت.
احمد نظری