تبليغاتX
کوهپیمایی در ایران


کوهپیمایی در ایران

ارائه ی گزارش و معرفی مسیرهای زیبای کوهپیمایی در ایران عزیز و روزنوشتها

 

تعطیلی سایت دانشگاه و سرماخوردگی مختصر باعث شد کمی دیر به دوستان خوبم سر بزنم.مطلب خاصی ندارم فقط  به اون دوستایی که لوح فشرده ترانه رو میخواستنعرض کنم که دوست خوبمون اقای زینلی کار ما رو هم راحت کردن و فایل تصویری اون رو هم گذاشتن میتونید بارگیری کنید.(منظورم دانلوده)

فایل تصویری با فرمت WMV حجم و کیفیت بالا : دانلود

 **** الان متوجه شدم که این فایل تصویری با اونی که مد نظر من بود فرق میکنه.اونی که من دارم فیلم اجرای کنسرته که بازم هر کی خواست بگه تا بدم بهش.

پانوشت ۱:آقای رضایی تو خوابگاه کلی مسخرم کرد که چرا تو مطلب قبلی به جای سی دی نوشتم لوح فشره؟!واسه حال گیری این دوست عزیزمون هم که شده لفظ بارگیری رو به جای دانلود آوردم تا آقا رسول برا یه هفته دیگه سوژه داشته باشن و بیکار نباشن و مجبور باشن به حرفای آقا یونس گوش بدن...

 

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 20:38 توسط احمد نظری| |

 

بسم الله و بحمده

رفته بودم تو مغازه محمود یه سری بهش بزنم.بعد از کلی گپ و گفت،محمود گفت بیا بشین یه سرودی برات بذارم حالشو ببر.تا کلیپ رو باز کرد،سرود "وطنم" با صدای گرم سالار عقیلی فضای مغازه رو پر کرد.یاد اولین باری افتادم که این سرود رو شنیدم و  اشک تو چشام جمع شد.الان داشتم تو وبلاگ گالری وتوس میگشتم که همون سرود رو صید کردم.

این رو هم بگم دوستان میگن:

"آنچه در این ابیات آمده سرود میهن پرستی مردمان در عهد صفویان بوده است که به تازگی موسیقی آن توسط استاد فرهاد فخرالدینی برای ارکستر سمفونیک تنظیم و توسط ارکستر ملی ایران با آواز سالار عقیلی بازسازی و اجرا شده است..."...ولی من بعید میدونم این سرود برا اون دوران باشه و باید بیشتر در این مورد تحقیق کنیم...

 

نام جاوید وطن     صبح امید وطن

جلوه کن در آسمان     همچو مهر جاودان

وطن ای هستی من     شور و سر مستی من

جلوه کن در آسمان     همچو مهر جاودان

بشنو سوز سخنم     که هم آواز تو منم

همه جان و تنم     وطنم وطنم وطنم وطنم

بشنو سوز سخنم     که نواگر این چمنم

همه جان و تنم     وطنم وطنم وطنم وطنم

همه با یک نام و نشان      به تفاوت هر رنگ و زبان

همه شاد و خوش و نغمه زنان

ز صلاوت* ایران جوان


* فکر کنم صلابت باشه...


دانولد ترانه وطنم (با لینک غیر مستقیم) :

فرمت MP3 با کیفیت 192kbps :  دانلود

فرمت WMA با کیفیت 20kbps : دانلود

فایل تصویری با فرمت WMV حجم کم : دانولد


دوستانی که لوح فشرده تصویری این کنسرت رو میخوان بگن تا براشون فراهم کنم...


 

 

نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 8:57 توسط احمد نظری| |

 

 

همواره در برابر لیلا جنون کم است

 

شیرین اگر تویی به خدا بیستون کم است

 

تنها دلیل کثرت شاعر تویی  ولی

 

هر قدر شعر گفته شده تا کنون کم است

 

 

من آمدم که یک شبه شاعر شوم تورا

 

اما برای وصف تو عمر قرون کم است

 

من آه می کشم که چه می خواهی از دلم

 

باور مکن کشیدن آه از درون کم است

 

هرگز امید بردن یوسف نداشتم

 

دستی که پوچ آمده بی چندو چون کم است 

 

کاری کن ای عزیز زلیخا شود دلم

 

یوسف اگر تویی جگر غرق خون کم است....

 

 

نمیدونم مال کیه

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 17:1 توسط احمد نظری| |

 

مرگ در جانم تلاطم می کند این روزها

زندگی دارد مرا گم می کند این روزها

 

عشق می آید خبر می گیرد از اندوه من

درد می آید تبسّم می کند این روزها

 

گاه تنهایی می آید می نشیند پای حوض

سنگ هم با من تکلّم می کند این روزها

 

مرگ از جسمم نمی پرسد که حتّی کیستی

مرگ بر روحم ترحّم می کند این روزها

 

روح بازیگوش، می خندد به جسم خسته ام

جسم، روحم را تجسّم می کند این روزها

 

دختران کوزه بر سر می رسند از راه دور

کوزه گر خاک مرا خُم می کند این روزها ...

 

                                                علیرضا قزوه

 

 

 

                                                                                 

نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 22:17 توسط احمد نظری| |

 

 

اين آفتاب شرقي بي کسوف را
اي ماه سجده آر و بسوزان خسوف را

((لا تقربواالصلوه)) بخوان و به هم بزن
اين مستي بهم زده نظم صفوف را

نقاره ها به رقص کشاند اهل زهد را
شاعر نمود و صف تو صد فيلسوف را

مي ترسم از صفاي حرم با خبر شود
حاجي و نيمه کاره گذارد وقوف را

اين واژه ها کم اند براي سرودنت
بايد خودم بچينم از اول حروف را

روح القدس بيا بنشين شاعري کنيم
خورشيد چشمهاي امام رئوف را

محمد مهدي سيار


كنار سفره كه بوديم حرف مشهد شـد
وزيد بوي خراسان و ناگـهان رد شد

دوباره يـاد غريب آشـنا و شـوق حرم
و سيل اشك كه پشت پلكها سد شد

و دخترم كه به دل حسرت زيارت داشت
درست هم نظر مرتضـي و احمـد شد

دو سـال هست كه تو قـول داده اي بابا
بـراي مـا كه نـرفتيم واقعـآ بـد شد

تمام بودنـم آوار شـد و يـك لحظــه
زمان براي عبور از خـودش مردد شد

دو روز بـعد بليـط و شـروع يك پروار
كبوترانـه دلـم بـي قـرار گنبـد شد

قطار تهران،مشهد درست ساعت هشت
و ايستگاه كه سرشار بـوق ممتد شد

و چند ساعت ديـگر به صحـن أزادي
نگاه منتظرم گـرم رفـت و آمـد شد

اسماعيل سکاک قزوين

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 23:17 توسط احمد نظری| |

ای آنکه در طلوع تو خورشید مبهم است


ای آنکه هر چقدر نگاهت کنم کم است

 



ای آنکه بی دو دست پر از مهربانی ات



هر روز و ماه سال برایم محرم است

 



ای آنکه روی بوم قشنگ خیال من



تصویری از دو چشم سیاهت مجسم است

 



من بی تو در بهشت برین هم نمی روم



حتی بهشت بی تو برایم جهنم است

 



حوای من کجای جهان بی تو سر کنم



جائی که نیستی تو مگر جای آدم است ؟!

 

 

 

 

                                                 "..............."

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 17:52 توسط احمد نظری| |

 

خدای من ...

 

 

 

به اعتقاد من خدا یگانه ای مكرر است 

یگانه ای كه با شمار بندگان برابر است

به اعتقاد من خدا همان كه فكر می كنیم

درست شكل اعتقاد ماست، شكل باور است

گروهی از میان ما خدایشان بزرگ نیست

خدایشان درست مثل شخصشان محقر است

گروهی از میان ما خدای پر غرورشان

همیشه كینه ورز و اخم كرده و ستمگر است

گروهی از میان ما خدای مه گرفته شان

شبیه دیدن از ورای شیشه ای مشجر است

ولی خدای من خدای عاشقی است كه روز و شب

میان چشمه ی تبسمش دلم شناور است

خدای من بزرگتر از آنچه فكر میكنند

خدای من از آنچه حرف می زنم فراتر است

خدای من جداست از خدای سختگیرشان

مرا كسی كه آفریده یك خدای دیگر است

گناه اگر نمی كنم برای عرض عاشقی است

وگرنه هر گناه پیش لطف او میسر است

كسی درست می شناسد آن بزرگ پاك را

كه مثل من تمام عمر با خدا برادر است

به نام نامی یگانه اش قسم كه بی گمان

هر آنكه فكر می كند خدا یكی است، كافر است

 

علیرضا سپاهی لائین

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 17:40 توسط احمد نظری| |

 

 

به شب و پنجره بسپار که برمی گردم
عشق را زنده نگه دار که برمی گردم
دو سه روزی هم اگر چند تحمل سخت است
تکیه کن بر تن دیوار که برمی گردم
بس کن این سرزنش رفتی بد کردی را
دست از این خاطره بردار که برمی گردم
گفته بودی که به شب چشم به راهم بودی
به همان دیده ی بیدار که برمی گردم
پشت در را اگر انداخته ای حرفی نیست
به شب و پنجره بسپار که برمی گردم

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 21:1 توسط احمد نظری| |

 

 

بغضی درون حنــجره ام جـــا گرفته است
تنهــا یی ام بـدون تـــو معنــــا گرفته است
چیزی شبیه جادوی چشمت که دیدنی است
در کنـــــج خلوت دل من پـــــا گرفته است
بــاور نمی کنی، نکن امــــا بدان که سخت
کـــارم زعشق پــــاک تو بـالا گرفته است
عشقـــــم کشیده با تـــو کمــی درد دل کنــم
آخـــر دل من از غم دنیــــــا گرفـــته است
برگــــــرد ای زلال محـــبت که دوری ات
حال تــــــمام آ ینه هــــــا را گرفتــــه است
در پهنـــــه ی دلم غــــــم تو موج می زنــد
حتی بــــرای تو دل دریــــــا گرفتـــه است
یک بــــــارهم شده تـو به حرفم بهــــــا بده
این دل بهانه ی گل زهرا گرفتـه است

 


 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 20:59 توسط احمد نظری| |

 

مهر خوبان دل و دين از همه بي پروا برد

 

رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زيبا برد

 

تو مپندار كه مجنون سر خود مجنون گشت

 

از سمك تا به سهايش كشش ليلي برد

 

من سر چشمه خورشيد ، نه خود بردم راه

 

ذره اي بودم و مهر تو مرا بالا برد

 

من خس بي سر و پايم كه به سيل افتادم

 

او كه ميرفت مرا هم بدل دريا برد

 

جام صهبا ز كجا بود مگر دست كه بود

 

كه درين بزم بگرديد و دل شيدا برد

 

خم ابروي تو بود و كف مينوي تو بود

 

كه بيك جلوه ز من نام و نشان يكجا برد

 

همه دلباخته بوديم و هراسان غمت

 

همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد

 

 

فکر میکنم از علامه طباطباییه

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 20:56 توسط احمد نظری| |

گفتی بگوی عاشق و بیمار کیستی؟     

                                            من عاشق توام تو بگو یار کیستی؟

 

بستی میان ز کینه  کشیدی ز غمزه تیغ

                                           جانم فدات در پی آزار کیستی؟

 

دارم دلی ز هجر تو هر دم فکارتر

                                          تا خود تو مرهم دل افکار کیستی؟

 

 

هر شب من و خیال تو و کنج محنتی

                                        تا با که ای و مونس و غمخوار کیستی؟

 

من با غم تو یار به عهد و وفای خویش

                                      ای بی وفا تو یار و وفادار کیستی؟

 

تا چند گرد کوی تو گردم گهی بپرس

                                      کینجا چه می کنی و گرفتار کیستی؟

 

جامی مدار چشم خلاصی ز قید عشق

                                      اندیشه کن ببین که گرفتار کیستی؟

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 12:14 توسط احمد نظری| |

رهایم کن برو ای عشق از جانم چه می خواهی

 به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی

مگر جز مهرلانی از تو و چشمت چه می خواهم

 تو خود از هرکسی بهتر از احساس من اگاهی

 نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را

 گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی

 غزل هایم زمانی روی لب های تو جاری بود

 ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی

 دلم خوش بود گهگاهی برایت شعر می خواندم

تو هم سر می زدی ان روزها از کوچه ها گاهی

 برو هر جا که می خواهی برو اسون باش اما

مواظب باش مثل من نیفتی در چنین چاهی

از اینجا می روم تنها مرا دیگر نخواهی دید

نخواهم برد در این راه با خود هیچ همراهی

نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 19:17 توسط احمد نظری| |

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
 آری افطار
رطب در رمضان مستحب است


 
روزِ ماه رمضان زلف میفشان كه فقیه
 
بخورد روزه خود را به گمانش كه شب است

 
زیر لب وقت نوشتن همه جا نقطه نهند
  این عجب نقطه خال تو به بالای لب است


 
یا رب این نقطه لب را كه به بالا بنهاد
  نقطه هر جا غلط افتاد مكیدن ادب است


 
شحنه اندر عقب است و من از آن می ترسم 
 
كه لب لعل تو آلوده به ماء العنب است


شاطر عباس صبوحی
  

(شاعر قرن یازدهم هجری)  

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 22:57 توسط احمد نظری| |

ناگهان در كوچه ديدم بي وفاي خويش را

باز گم كردم ز شادي دست و پاي خويش را

گفته بودم بعد از اين بايد فراموشش كنم

ديدمش وز ياد بردم گفته هاي خويش را

ديدمو آمد به يادم دردمندي هاي دل

گرچه غافل بود آن مه  مبتلاي خويش را

تا به من نزديك شد  گفتم سلام اي آشنا

گفتم اما هيچ نشنيدم صداي خويش را

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

آن روزها

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

آن روزها كه زندگيم بد نمي گشت

اندوه دردهاي من از حد نمي گذشت

يك عابر غريبه كه همراه سايه اش

از كوچه هاي شعر مردد نمي گذشت

يك ماهي سپيد كه هر قدر مي پريد

از ارتفاع تنگ يك سر نمي گذشت

اين زندگي اگرچه كسالت مي آفريد

اما به شكل يك غم ممتد نمي گذشت

از صافي دلم همه رد مي شدند و حيف

آن خوب خوب خوب كه بايد نمي گذشت.

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 19:16 توسط احمد نظری| |

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

 

دفتر قلب مرا واكن و نامی بنویس
سند عشق به امضا شدنش می ارزد

 

گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم
كوشش رود به دریا شدنش می ارزد

 

كیستم؟ باز همان آتش سردی كه هنوز
حتم داردكه به احیا شدنش می ارزد

 

با دو دست تو فرو ریختن دم به دمم
به همان لحظه برپا شدنش می ارزد

 

دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار به موسی شدنش می ارزد

 

سالها گر چه كه در پیله بماند غزلم
صبر این كرم به زیبا شدنش می ارزد

                                                                    علی اصغر داوری

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 17:50 توسط احمد نظری| |

 

 من به خال لبت ای دوست گرفتار

 چشم بیمـار تـو را دیـدم و بیمار شدم

فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم   

 همچو منصور خریدار سر دار شدم

غم دلدار فكنده است به جانم، شررى                          

 كه به جان آمدم و شهره بازار شدم

درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز                          

 كه من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم

جامه زهد و ریا كَندم و بر تن كردم                               

خرقه پیر خراباتى و هشیار شدم

واعظ شهر كه از پند خود آزارم داد                              

 از دم رند مى آلوده مددكار شدم

  بگذارید كه از بتكده یادى بكنم

   من كه با دست بت میكده بیدار شدم

 

                                                          سید روح الله موسوی خمینی

 



 

تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی

تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی

تو که فارق شده بودی ز همه کون و مکان

دار منصور بریدی همه تن دار شدی

عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر

ای که در قول و عمل شهره بازار شدی

مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی

وه که بر مسجدیان نقطه پرگار شدی

خرقه پیر خراباتی ما سیره توست

امت از گفته در بار تو هشیار شدی

واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی

دم عیسای مسیح از تو پدیدار شدی

یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم

ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی

                                                               "امین"

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 22:50 توسط احمد نظری| |

 
به دل مراجعه كردم به عشق راه نداشت

نگو كه حرمت اشك مرا نگاه نداشت

ببخش اگر به تكبر نشست خاطر من

زجنش آينه ها بود تاب آه نداشت

تو آن كرامت آبي تو آن سخاوت سبز

كه صفحه قلبت لكه اي سياه نداشت

و من تلالو صبحي كه آسمان دلش

ستاره داشت سحر داشت مهر و ماه نداشت

من و تو هر دو فداي غرور خويش شديم

و گر نه عشق به حق بود و اشتباه نداشت

بيا كه هر دو جدا از هم اعتراف كنيم

كه اشتباه ز من بود او گناه نداشت ...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 19:15 توسط احمد نظری| |

به همان قدر که چشم تو پر از زیباییست

بی تو دنیای من ای دوست پر از تنهاییست

این غزلهای زلالی که زمن میشنوی

چشمه جاری اندوه دلی دریاییست

چند وقت است که بازیچه مردم شده ام

گرچه بازیچه شدن نیز خودش دنیاییست

دل به دریا زده تا بازهم آغاز کنم

ماجرایی که سرانجامش یک رسواییست

امشب ای آینه تکلیف مرا روشن کن

حق به دست دل من   عقل و یا زیباییست

دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین

به خداوند که معشوقه من بالاییست

این غزل نیز دل تنگ مرا باز نکرد

روح من تشنه یک زمزمه نیماییست

نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 19:14 توسط احمد نظری| |

 

 

خون می رود به صفحه که املا کنم تو را                     نامت بزرگ گشت نشد جا کنم تو را

یاغی نیَم ترحمی ای پادشاه حُسن                           گردن کشیده ام که تماشا کنم تو را

آب از سرم گذشته ، عصایی بزن به آب                       یک دم بیا که حضرت موسی کنم تو را

در راه کعبه خرج سفر در خطر فتاد                             دل می رود ز دست که پیدا کنم تو را

خون مرا بگیر به گردن ، مرا بکش                               تا زیر تیغ سجده ی اعلی کنم تو را

کنجی برای خلوت شب های من بده                         تا گریه ای به وسعت صحرا کنم تو را

بر مردگان کوی تو باید دخیل بست                            یعنی قیاس کی به مسیحا کنم تو را

بندم بزن که چینی عمرم شکسته است                    جامم بده که ساقی دلها کنم تو را

از روزگار خیر ندیدم بدون تو                                     خیرات ، جان خویش چو حلوا کنم تو را

سنگینی غمت به تغافل مرا فکند                             لعنت به من اگر ز سرم وا کنم تو را

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 19:48 توسط احمد نظری| |

بساط عیش مرا رو براه می کردی

 

و خود بی آنکه بدانی گناه می کردی

 

من اهل عشق نبودم به آن تصور عام

 

تو در محاسبه ات اشتباه می کردی

 

تو حرف می زدی و من سکوت می کردم

 

من آب می شدم و تو نگاه می کردی

 

تو خود بی آنکه بدانی از آن فضای نجیب

 

دل مرا و خودت را سیاه می کردی

 

و در ضیافت اندوه شام آن شب شوم

 

مرا که هیچ   خودت را تباه می کردی

 

خلاصه دوست من با تمام خوبیهات

 

قبول کن که کمی اشتباه می کردی

 

 

نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 19:13 توسط احمد نظری| |

 

 

گریه كردم گریه هم این‌بار آرامم نكرد
هرچه كردم... هرچه... آه! انگار آرامم نكرد


روستا از چشم من افتاد، دیگر مثل قبل
گرمی آغوش شالیزار آرامم نكرد

بی تو خشكیدند پاهایم كسی راهم نبرد
درد دل با سایه و دیوار آرامم نكرد

خواستم دیگر فراموشت كنم، اما نشد
خواستم، اما نشد، این كار آرامم نكرد


سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس
دستمال تب بر نمدار آرامم نكرد


ذوق شعرم را كجا بردی كه بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودكار آرامم نكرد

 

 

مرحومه نجمه زارع

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 23:0 توسط احمد نظری| |

 

 

هرگز نخواستم که بگویم تورا چه قدر

عاشق شدم؟ چه وقت؟چگونه؟ چرا؟ چه قدر؟!

 

هرگز نخواستم که بگویم نگاه تو

از ابتدای ساده این ماجرا چه قدر

 

من را شکست،ساخت،شکست و دوباره ساخت!

من را چرا شکست؟ چرا ساخت؟ یا چه قدر...؟

 

هرگز نخواستم به تو عادت کنم ولی

عادت نبود حسی از آن ابتدا چه قدر

 

مانند پیچکی که بپیچد به روح من

ریشه دواند و سبز شد و ماند تا ... چه قدر

 

تقدیر را به نفع تو تغییر می دهند

اینجا فرشته ها که بدانی خدا چه قدر

 

خوبست با تو،با همه بی وفائیت

قلبم گرفته است،نپرس از کجا؟ چه قدر؟!

 

قلبم گرفته است،سرم گیج می رود

هرگز نخواستم که بدانی تو را چه قدر...

 

نغمه مستشار نظامی

نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 23:2 توسط احمد نظری| |

ای آفتاب به شب مبتلا خداحافظ

 

غریب واره دیر آشنا خداحافظ

 

به قله ات نرسانید بخت کوتاهم

 

بلند پایه بالا بلا خداحافظ

 

تو ابتدای خوش ماجرای من بودی

 

ای انتهای بد ماجرا خداحافظ

 

به بسترت نرسیدند کوزه های عطش

 

سراب تفته چشمه نما خداحافظ

 

میان ماندن و رفتن درنگ می کشدم

 

بگو سلام بگویم و یا خداحافظ

 

قبول می کنم از چشمهای معصومت

 

که بی گناه ترینی ولی خداحافظ

 

اگر چه با تو سرشتند سرنوشت مرا

 

ولی برای همیشه تو را خداحافظ .

 

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 19:12 توسط احمد نظری| |

      كم كم داره هوا گرم ميشه و وقت صعود هاي شبانه فرا ميرسه. چند بيتي از استاد شهريار در مورد كوه و شب ديدم گفتم شما هم بخونيد.

 

كوه در شب چه شكوهي دارد                   خرم آن جلكه كه كوهي دارد

تاجي از ماه به سر دارد كوه                        وز طلب جبه به بر دارد كوه

اولين پرتو ماه و خورشيد                           روي پيشاني كوه است پديد

كوه گر روشن و گر تاريك است                     تا بخواهي، بخدا نزديك است

محمد حسين شهريار

يا شاسين شهريار

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 14:17 توسط احمد نظری| |

رهایم کن برو ای عشق از جانم چه می خواهی

 به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی

مگر جز مهرلانی از تو و چشمت چه می خواهم

 تو خود از هرکسی بهتر از احساس من اگاهی

 نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را

 گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی

 غزل هایم زمانی روی لب های تو جاری بود

 ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی

 دلم خوش بود گهگاهی برایت شعر می خواندم

تو هم سر می زدی ان روزها از کوچه ها گاهی

 برو هر جا که می خواهی برو اسون باش اما

مواظب باش مثل من نیفتی در چنین چاهی

از اینجا می روم تنها مرا دیگر نخواهی دید

نخواهم برد در این راه با خود هیچ همراهی

نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 19:10 توسط احمد نظری| |

چه می شد اندکی در آمدن تعجیل می کردی
هوای مهربانی را شبی تعدیل می کردی

و آن شب چون نسیم صبح گاهی بر سر راهت
بهار خنده هایت را نثار ایل می کردی

اگر می آمدی با آن بیان روشن چشمت
برایم عاشقی را بی گمان تحلیل می کردی

به پاس اشکمان یا دسته کم دل گرمی باران
از این چشمان خیس منتظر تجلیل می کردی

خدا رحمت کند این آرزوها را، نمی مردند
اگر تو اندکی در آمدن تعجیل می کردی
نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 20:36 توسط احمد نظری| |

 

 

این جشنها برای من آقا نمی شود

شب با چراغ عاریه فردا نمی شود

 

 

خورشیدی و نگاه مرا میکنی سفید

میخواستم ببینمت اما نمی شود

 

 

شمشیرتان کجاست ؟ بزن گردن مرا

وقتی که کور شد گرهی وا نمی شود

 

 

یوسف! به شهر بی هنران وجه خویش را

عرضه مکن که هیچ تقاضا نمی شود

 

 

اینجا همه منند، منِ بی خیالِ تو

اینجا کسی برای شما ما نمی شود

 

 

آقا جسارت است ولی زودتر بیا

این کارها به صبر و مدارا نمی شود

 

 

تاچند فرسخی خودم ایستاده ام

تامرز یأس ،تا به عدم، تا نمی شود

 

 

می پرسم از خودم غزلی گفته ای ولی

با این همه ردیف ، چرا با نمی شود؟!

 

 

 

"رضا جعفری"

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 23:8 توسط احمد نظری| |

علی آن شير خدا شاه  عرب

 الفتی داشته با اين دل شب
شب ز اسرار علی آگاه است و

دل شب محرم سر الله است
شب شنفته ست مناجات علی

 جوشش چشمه‌ی عشق ازلی
شاه را ديده به نوشينی خواب

 روی بر سينه ديوار خراب
قلعه بانی که به قصر افلاک

 سر دهد ناله‌ی زندانیِ خاک
اشکباری که چو شمع بيزار

 میفشاند زر و می گريد زار
دردمندی که چو لب بگشايد

 در و ديوار به زنهار آيد
کلماتی چو دُر آويزهی گوش

مسجد کوفه هنوزش مدهوش

شبروان مست ولای تو علی ***

جان عالم به فدای تو علی
فجر تا سينهی آفاق شکافت

 چشم بيدار علی خفته نيافت
ناشناسی که به تاريکی شب

 میبرد شام يتيمان عرب
پادشاهی که به شب برقع پوش

میکشد بار گدايان بر دوش
تا نشد پردگی آن سر جلی

 نشد افشا که علی بود علی
شبروان مست ولای تو علی

جان عالم به فدای تو علی
شاهبازی که به بال و پر راز

 میکند در ابديت پرواز
عشقبازی که هم آغوش خطر

خُفت در خوابگه پيغمبر
آن دم صبح قيامت تاثير

 حلقهی در شد از او دامنگير
دست در دامن مولا زد در

 که علی بگذر و از ما مگذر
شال شه وا شد و دامن به گرو

 زينبش دست به دامان که مرو
شال می
بست و ندايي مبهم

 که کمربند شهادت محکم
شبروان مست ولای تو علی

جان عالم به فدای تو علی
پيشوايي که ز شوق ديدار

می کند قاتل خود را بيدار
ماه محراب عبوديت حق

 سر به محراب عبادت منشق
می
زندپس لب او کاسهی شير

- میکند چشم اشارت به اسير
چه اسيری که همان قاتل اوست

 تو خدايي مگر ای دشمن دوست
شبروان مست ولای تو علی

جان عالم به فدای تو علی
در جهانی همه شور و همه شر

ها عَلِیٌ بَشَرٌ کَيفَ بَشَر
کفن از گريه‌ی غسّال خجل

- پيرهن از رخ وَصّال خجل
شبروان مست ولای تو علی

جان عالم به فدای تو علی

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 16:54 توسط احمد نظری| |

 

هرگز پیام فصل خزان را شنیده ای ؟

هرگز صدای دادن جان را شنیده ای ؟

 

 

من صدهزار تك تك ساعت شنیده ام

اما تو ، تیك تاك زمان را شنیده ای ؟

 

 

من بارها به نغمه دل گوش كرده ام

اما تو تا كنون هیجان را شنیده ای ؟

 

 

فریاد اعتراض ، فراوان شنیده ایم

فریاد اعتراض جهان را شنیده ای ؟

 

 

هرگز كنار سفره خالی نشسته ای ؟

یا یك نزاع بر سر نان را شنیده ای ؟

 

 

هرگز به ناله قفسی گوش كرده ای ؟

یا نكته های یك هذیان را شنیده ای ؟

 

 

یك لحظه گوش كن ! چه صدایی است در فضا ؟

عصیان  گنگ    نسل  جوان    را    شنیده ای ؟

 

 

 

مرتضی كیوان هاشمی

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 23:11 توسط احمد نظری| |

خیال ماه پلنگ من به سوی ماه پریدن بود

و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من -دل مغرورم - پرید و پنجه به خالی زد

که عشق-ماه بلند من- ورای دست رسیدن بود

گل شکفته! خدا حافظ اگرچه لحظه دیدارت

شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آندو خطیم آری موازیان به ناچاری

که هر دو باورمان زآغاز به یکدیگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من

فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس میبافت ولی به فکر پریدن بود.

                      حسین منزوی

نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 20:20 توسط احمد نظری| |


Design By : Night Skin